كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستی
سلام آقای من پس کی ظهور می کنی؟ خسته شدم از این دنیا ،از مردم اش ،بیا تو رو به خدا ،تو رو به امام اولی ظهور کن...
نمی دونم اگه بگم سلام درسته یا نه ،یا باید با السلام علیك و واژه های عربی دیگه كه شروع کنم ،اما حرف من حرف همونی هستش كه امروز خوندم:
<كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستی>و فقط می نویسم به معنای طلب و عرض نیاز ،نه اینكه بیان ،نه اینكه از روی عادت ،كه امروز غروب جمعه به دستم رسید این جام ،و من ناگهان سر مست شدم. حس كردم این یعنی حضور ... یا حتی اگه بشه گفت ظهور.
من اما خیلی وقته با تو نگفتم حرف دل را كه می هراسم از هر چه شب است، اما حقیقت را می نویسم مدت هاست که از عیان شدن حقیقت نمی هراسم كه سال هاست .......
نه تو راست می گویی سال هاست حقیقت نهان شده سال هاست برای آمدنت انتظار می كشیم ،بارها نوشتم،می انگاشتم تو می خوانی و هر بار به واحه ای بیراه افتادم ،ناگهان ترسیدم كه شاید هرگز نیستی و اگر هم باشی به حال ما تو را التفاتی نیست.
امروز كه می نویسم می دانم تو می خوانی ... این را از اشك های روی گونه ام می دانم از غم تنهایی می دانم از این لحظه های بی هراس می دانم . یاد چاه جمكران می افتم كه در نظرم بی سوادها و ساده لوح ها دورش را احاطه كرده بودند و در عین حال به سادگی و صفای دلشان حسرت می خوردم.
اعتراف می كنم كه نمی توانستم كاغذ بگیرم و عریضه ای بنویسم ،برایم كار مسخره ای می نمود اما امروز من همان روستایی ساده دلی شده ام كه فقط می نویسد كه عرض كرده باشد و می نشیند به انتظار تا جوابش را بدهی.
و امروز دانستم تنها معنای امید زندگانی را
دوستت دارم تا همیشه
دوستت دارم
.......
...
.